در سرزمین ایالات متحده مردی زندگی می كرد كه اسمش جو بود. او مردی معصوم و درستكار بود؛ عاشق خداوند بود و از گناه پرهیز داشت. نه پسر داشت نه دختر، و مالك هیچ حیوانی نبود، خانه ای نداشت و به نوكر و كلفت احتیاج نداشت. او از حقیرترین مردم شرق هم كم تر بود. روزی فرشتگان به حضور خداوند شرفیاب شدند، و شیطان هم همراه شان بود. آن وقت خداوند به شیطان گفت: «هیچ به بنده ام جو سری زده ای؟ در ایالات متحده هیچ كس مثل او نیست ؛ او مردی شریف و درستكار است، او عاشق خداوند است و از گناه به دور است.» شیطان جواب داد: «جو خدادوست است؟ ... هوم ... او عاشق شماست ... و در عوض هیچ نمی خواهد؟ آیا به دور او و آن چه می كند حصار نكشیده اید؟ كارش را پر بركت كنید و به او عوض بدهید، همه چیز به او بدهید تا ثروتش در سرتاسر این سرزمین گسترده شود، حتم دارم از شما روی گردان می شود.» خداوند به شیطان گفت: «خیلی خب، باشد، اختیار دار و ندارش در دست تو، اما هیچ کاری به کارِ خودش نداشته باش.» شیطان جواب داد: «چه خوب! اوم ... ببخشید منظور بدی نداشتم.» یك روز وقتی جو در رستوران مك دونالد غذا می خورد، اِد مَك ماهون(1) پیشش آمد و گفت: «همین حالا بلیط بخت آزمایی ات برنده شد!» جو گفت: «خدا را شكر.» هنوز حرف او تمام نشده بود که، مونتی هال(2) پیشش آمد و گفت: «جایزه ات اتومبیل صفر است"» جوگفت: «خدا را شكر.» و هنوز حرف او تمام نشده بود كه، كارمِن اِِلِكتِرا پیشش آمد و گفت: «من مال توأم، تصرفم كن!» جوگفت: «چه لعبتی!» كارمِن حرف جو را اصلاح كرد: «لعبت ِنگهبان ساحلی(3)!» و حالا بیا و تماشا كن كه آن ها رفتند و ازدواج كردند. بیا و تماشا كن، به كالیفرنیا اسباب كشی كردند و آن جا زمین خریدند. بیا و تماشا كن، جو صاحب پسران و دخترانی شد. بیا و تماشا كن، جو صاحب حیوانات بی شماری شد، خانه بزرگی خرید و دیگر به نوكر و كلفت احتیاج داشت. او سرآمدِ همه مردمِ غرب شد. و خداوند به شیطان گفت: «به بنده ام جو سری زده ای؟ او هنوز خود را حفظ كرده است.» شیطان در جواب گفت: «خواهیم دید.» وقتی سه دوست جو از ثروتی كه نصیبش شده بود با خبر شدند، از خانه بیرون زدند و به اتفاق نزد جو رفتند تا با او مشورت كنند. اولین دوستش گفت: «شك ندارم خداوند تو را از نعمت هایش برخوردار كرده و آرزوهایت را برآورده خواهد كرد.» دومین دوستش گفت: «شك ندارم خداوند قلب تو و تمامی ضعف هایت را شفا خواهد بخشید!» و آخرین دوستش گفت: «شك ندارم خداوند باران شادی بر سرت فرو خواهد بارید!» سپس هرسه مرد دیگر حرفی نزدند، چرا كه در نظرشان جو مردی متقی وپرهیز گار بود. و جو در جواب آن ها گفت: «گوش من از این حرف ها پر است. همگی شما مشاوران خبره ای هستید!» و جو در طلب عافیت، با دوستانش به درگاه خداوند دعا كرد. آن ها دعا کردند برای پسران و دختران دلخواه شان؛ برای سرزمین دلخواه شان، برای حیوانات دلخواه شان، برای خانه های دلخواه شان،برای خدمت كاران دلخواه شان. و شیطان لبخند زد: «آیا به بنده ات جو سری زده ای؟» و خداوند به شیطان گفت: «در ایالات متحده همه مثل جو اَند؛ جو مرد یاغی و بی حیایی است، او آدمی ست كه خدا داده ها را خیلی دوست دارد.» و این چنین جو از دنیا رفت، پیر و عمر کرده. شیطان گفت: «بد!»