ثبت نام | ورود

خوش آمدید: مهمان
خانه | لیست مطالب | ارسال مطلب | فروشگاه الکترونیکی

منو اصلي
فروشگاه الکترونیکی دوستان

دانلود نرم افزار

لينک باکس
ایران شادی
تهران مانیا
ایران من
پارس اخبار
سايت جديد جوان
نقشه سايت
دنياي خنده و طنز
اس ام اس SMS
فال و طالع بینی
علمي و آموزشي
گوشي همراه (موبايل)
فن آوري اطلاعات
آموزش کامپيوتر
راه کار هاي زيبايي
طنز و سرگرمي
عاشقانه
خواستگاري و ازدواج
چاقي و لاغری
دانلود و معرفي نرم افزار
مباحث مذهبي
تصاوير جالب و ديدني
آخرين مطالب ارسال شده
سايت هاي همکار






منتخب برای شما


خانه:: لیست موضوعات:: علمی و فرهنگی، آموزشی:: اجتماعی::نمایش مطلب

گزارشى ‌از بند زنان ‌زندان ‌اوین (3) نزدیک‌تر از تنهایى‌

  اضافه به برگزیده ها | نسخه چاپی  
 اطلاعات کاربر:
 
 نويسنده مطلب:  نسرین
 محل کاربر: كویت
تمام مطالب کاربر: تمام مطالب توسط نسرین
 
اطلاعات مطلب:
ارسال شده در: سه شنبه 23 مرداد 1386
 
         
متن مطلب:
گزارش مطلب در صورت اهانت آمیز بودن
نمایش داده شده: 311 دفعه 
 اندازه متن:  1  2  3  4 

می‌گویند: اوین هتل است. ولی حتی اگر هتل هم باشد، زندان است. یك زندان بزرگ با دیوارهای بلندی كه وقتی واردش می‌شوی‌درهای پهن آهنی، طوری پشت سرت بسته می‌شود كه انگار تا ابد قرار نیست باز بشود. این سرنوشت محتوم برخی از زندانیان است. زندانیانی كه بیش از هر چیز قربانی فرهنگ غلطی هستند كه در آن رشد یافته‌اند و یا بدبختی‌های اقتصادی كه می‌تواند تاوان كوچك‌ترین لغزش را به زندان ختم نماید. ورود به زندان، معنای یك مرگ تدریجی است. حتی پایان محكومیت نیز هرگز به مفهوم برگشت به یك زندگی عادی نخواهد بود. تقدیر یك زندانی، تغییرمسیر زندگی است. از این روست كه این گزارش، تبدیل به قصه‌واره‌های كوچكی شده است كه هر یك رنجی عمیق در خود دارد. خواندن سرگذشت‌هایی واقعی كه می‌تواند حتی یك قاتل را تا سر حد یك قربانی ارتقا بخشد. آنچه اهمیت دارد، ریشه‌یابی وقایع است اینكه چگونه و طی چه فرایندی سقوط آغاز می‌‌گردد و چرا اجتماع پیرامون و توانمندان، مانعی برای این سقوط نیستند؟ در این بین به نظر می‌رسد، زنان به شكل مهلك‌تری قربانی می‌شوند. نام زن داشتن به تنهایی برای این سقوط كافی است. با هر زندانی، چندین عضو دیگر از خانواده و حتی آدم‌های غریبه دیگر نیز فرو می‌شوند و هبوط می‌گیرند. آنقدر كه راه‌های خروجی، لحظه‌لحظه بستگی بیشتر می‌گیرد، تا پایان كه دیگر تمام راه‌ها مسدود می‌شود. پیشانی هر زندانی، خط‌نوشته‌ای است از نقص قانون. قانون سالمندی كه پیچیدگی‌های امروز را به آن راه نیست. انباشته از ماده و تبصره‌هایی مغلق و دشوار كه گره بر هیچ قربانی نمی‌گشاید. از این روست كه بسته شدن درهای پهن آهنی، به منزله پایان همه‌چیز است.این گزارش كه از بند زنان زندان اوین است با همكاری خوب مسئولا‌ن سازمان زندانها تهیه شده است.بخش پایانی گزارش را می خوانید.

خانم... زندانبان
«امام گفته بودند هر كس ولا‌یت فقیه را قبول دارد، برود در سازمان زندان‌ها كار كند. تكلیف بود. از 64 تا 68 قصر بودم. از 68 تا الا‌ن هم اینجام.
اوین خیلی سخت است، اصلا‌ كار كردن در زندان خیلی مشكل است. چیزهایی كه می‌بینی، حرف‌هایی كه می‌شنوی. دخترهای جوان جوان، خوشگل. خب آدم ناراحت می‌شود براشان، چه فرقی می‌كند، آنها هم مثل بچه‌های ما. همش اضطراب دارند، می‌ترسند. بعضی اولین بارشان است، یك اشتباه زندگیشان را زیرو رو كرده، كشاندتشان زندان. بعضی‌ها اصلا‌ كسی ملا‌قاتشان هم نمی‌آید، طرد می‌شوند یك دفعه، از طرف خانواده، جامعه، مردم. خیلی دلم می‌سوزد براشان.
مشكلا‌ت زندان كم نیست. اما خداوكیلی، نه بخواهم دفاع كنم، ما هم خوب تا می‌كنیم با زندانی‌ها. چه ماها، چه مددكارها. از صبح یك بند مشغول رسیدگی هستیم. از آن 30 :7 صبح كه كارت می‌زنیم تا خود شب. 24 ساعت كار می‌كنیم، 48 ساعتoff داریم، به خاطر فشار كاری زیاد است. غذامان هم نه فكر كنی با زندانی‌ها فرق دارد، هر چی آنها می‌خورند، ما هم همان را می‌خوریم، مطابق هم، مثل هم.
می‌دانید زندانی‌ها، هیچكدامشان برای ما فرق ندارند. حتی او هم كه می‌خواهد اعدام بشود، برای ما تلخ است. او هم انسان است، او هم یك اشتباه كارش را كشانده به آنجا.
به هر حال ما هم این شغلمان است. بد هم نیست. تا وقتی زندانی هست، زندانبان هم هست. هر زندانی، زندانبان می‌خواهد. افتخار هم می‌كنم، كار خلا‌ف كه نیست. با ادب و شئونات اسلا‌می‌هم جور است. حتی به دخترم گفتم اگر بخواهد، حالا‌ 18 سالش است; بعد از بازنشستگی من، بیاید و جای من را بگیرد.
دلش خیلی رضا نیست. می‌دانید چشمش ترسیده از چیزهایی كه براش تعریف می‌كنم.
از دل خودم كه بپرسید، می‌گویم ای كاش حتی یك قاضی هم دستش نچرخد بنویسد زندان. این تو خبرهای خوبی نیست. مگر ما چقدر می‌توانیم مراقب باشیم، چقدر مواظبت كنیم. زندانی كه بخواهد خلا‌ف كند، حالا‌ هر نوع، می‌كند. چه روزش باشد كه ما چهارچشمی مواظبیم، چه شب، حتی وقتی كه خاموشی زده می‌شود.
شما فكر كن یك زندانی را مثل چی می‌گردی، تمام سوراخ سنبه‌هایش را چك می‌كنی، آخر سر می‌فهمی، مواد را خورده، قورت داده، توی شكمش است. چی كار می‌كنید باهاش. دیگر من زندانبان كه نمی‌توانم دستم را فرو كنم توی گلویش را بگردم. خودش باید دلش نخواهد. خودش نباید این بدبختی را بیاورد تو زندان. یا خلا‌ف‌های دیگر. فرقی نمی‌كند. خود زندانی‌هم باید همكاری كند. ما یك تنه چی كار می‌توانیم بكنیم.»
«شوهرم گفت: چی كار كردی اكرم؟ راست می‌گفت، خودم هم نمی‌دانستم. خون جلوی چشم‌هاش را گرفته بود. تمام خانه را شوری خون برداشته بود، خون بو داشت، نمی‌دانستم.
گفتم: نمی‌دانم حاجی، نمی‌دانم. كلا‌فه بودم. دستپاچه. بهنام فقط چاقو می‌زد. حاجی تكه پاره شده بود. آنقدر قرص خواب بهش داده بودم كه نمی‌توانست از جایش تكان بخورد. نصف رختخواب‌ها كه بهش تكیه داده بود، ریخته بود روش. شیشه‌های عینك ته استكانیش سرخ سرخ شده بود.
شوهرم بود، ولی بهش می‌گفتم حاجی. یك شوهر 75 ساله كه یك زن 27 ساله داشت. كفن زنش هنوز خشك نشده بود كه آمد من را گرفت. بچه‌هاش گفتند رفتی با دخترت ازدواج كردی حاجی؟! راست می‌گفتند، دخترش كه هیچی، جای نوه‌اش بودم. دروغ هم می‌گفت زنش همین بوده كه مرده، دو تا زن صیغه‌ای دیگر هم با یك شناسنامه دیگر داشت. شهرستان زندگی می‌كردند.
من یك دختر دهاتی بودم، با یك پیشانی كه از آن اول هم بد روش نوشته بود. سیزده سالگی شوهرم دادند به یك نامرد كه خدا نصیب هیچكس نكند. تا می‌خوردم می‌زد. فقط می‌زد. بی‌دلیل و با دلیل. یك دختر هم گذاشت رو دستم. اسمش را گذاشتم فاطمه. با بدبختی طلا‌ق گرفتم، دخترم را گرفت و دیگر نگذاشت رویش را هم ببینم.
برگشتم دهاتمان «ازنا» یك جایی نزدیك الیگودرز. هنوز سرم را تكان ندادم، بابام شوهرم داد به یك نامرد تو خرمشهر. یك تریاكی كه شلوارش را هم من باید می‌كشیدم بالا‌. نشان به این نشان كه قند و چای و برنجمان هم هر وقت می‌آمدم ده، از ننه بابام می‌گرفتم. مردك اهل كار كردن نبود. پیر شده بودم، توی آن جوانی. جوانی كجا بود؟ بیست سالگی دوباره یك مهر طلا‌ق تو شناسنامه‌ام بود.
دیدم اینطور نمی‌شود. باید یك كاری می‌كردم. دختر همسایه‌مان یك مغازه آرایشگری داشت، گفت بیا اینجا كار كن، هم كار یاد بگیر، هم یك پولی دربیاور. فاطمه را یك طوری شده بود كه یواشكی می‌رفتم می‌دیدم. بابام و داداش‌هام كه فهمیدند قیامتی كردند كه بیا و ببین. شاید همین بود كه باز دست به سرم كردند، از سرشان بازم كردند. شوهرم دادند به یك پیرمرد كه جای بابابزرگم بود. گریه كردم، جیغ كشیدم، موهای سرم را كندم.
یك دختر تو دهات اختیاری ندارد از خودش. باباش و برادراش اگر تو سرش هم زدند، باید سرش را پایین‌تر نگه دارد. شدم زن حاجی كه از زن خدابیامرزش كه تازه هم مرده بود، شش تا بچه داشت. او هم صد تا چاخان سر هم كرده بود. بابام تو ازنا لوبیاكار بود، فكر می‌كرد دخترش را دارد می‌دهد به یك شوفر پولدار. پولدار چی چی بود. چهار تا تكه طلا‌یی هم كه داشتم، برای حاجی فروختم تا یك پیكان قراضه بخرد، روش كار بكند. زبانم دراز شد و عوضش حضانت فاطمه را گرفتم و آوردمش پیش خودم.
دلخوشیم همین فاطمه بود. گفتم من كه تلف شدم این درس بخواند یك جایی برسد. اسمش را نوشتم كلا‌س زبان. كاش قلم پام می‌شكست. خانه‌مان ته خاوران بود، كلا‌س زبانش نزدیك میدان خراسان. خودم هر روز می‌آوردم و می‌بردمش. بهنام همان موقع‌ها پیداش شد. مسافركش خطی بود.
گفت: اسمت چیه؟ جواب دادم: من یك زن شوهردارم، این هم بچه‌ام است. گیر داد، پیله كرد. هر روز بیشتر تو گل می‌رفتم. گفت می‌آیم شوهرت را می‌كشم. حیفی تو برای آن پیرمرد. قسمش دادم، گریه كردم. گفت اگر نگذاری خودت یا دخترت را می‌كشم.
قرار گذاشتیم پارك خاوران، سی چهل تا قرص خواب‌آور گذاشت كف دستم گفت بدهم به حاجی و كاریم نباشد.
حاجی ظهر آمد خانه. سراغ فاطمه را گرفت. گفتم رفته خانه دوستش با هم درس بخوانند. ناهار خوردیم. قرص‌ها را ریخته بودم تو پارچ دوغ. حاجی سنگین شد. گفت خوابم می‌آید اكرم. گفتم برو بخواب رو تخت. گفت نه همین جا، جلوی كولر یك چرت می‌زنم. تكیه داد به رختخواب‌ها كه پیچیده شده بود تو چادر شب.
گفت یك جوری‌ام اكرم، سنگینم، سرم درد می‌كند. نمی‌توانم پاشوم نمازم را هم بخوانم. گفتم خب حالا‌ پاشو. وسط خواب و بیدار گفت نه، بیدار كه شدم، می‌خوانم و خوابش برد.
زنگ زدند، پرسیدم كیه، هول بودم. دكمه آیفون را زدم و توی دلم آرزو كردم فاطمه باشد. نیم ساعت از وقتی كه بهنام گفته بود می‌آیم و نیامده بود، گذشته بود و ته دلم قرص بود كه دیگر نمی‌آید.
بهنام بود. سست شدم، از جلوی در زدم كنار، شیرجه رفت تو شكم حاجی. با همان چاقویی كه دستش بود. حاجی منگ بود. قرص‌ها رمق نگذاشته بود براش. شیشه عینك ته استكانیش خون خالی بود. حاجی نمی‌مرد، یا مرده بود، نمی‌دانم. بهنام روسری دور گردنم را كشید و حلقه كرد به گلوی حاجی. حاجی دست و پا می‌زد. خفه پرسید: چی كار كردی اكرم؟ خودم هم نمی‌دانستم.
بهنام خانه را بنزین خالی كرد و یك كبریت هم روش. سوار ماشین حاجی شدیم. فاطمه را برداشتم و گذاشتمش خانه ننه. ننه گفت چی شده اكرم، با حاجی حرفت شده؟ گفتم ننه، كی دیدی تا حالا‌ با حاجی دعوا و قهر كنم. با بهنام رفتیم شمال. حرف زدیم، من گریه كردم، او حرف زد.
من را گذاشت پایین. گفت می‌رود بازار یك خرید بكند، برگردد.
برنگشت، دروغ گفته بود. پلیس من را گرفت كه یك زن تنها اینجا چی كار می‌كند؟ سوار یك اتوبوسم كردند كه می‌آمد تهران. هیچی پول نداشتم. رسیدم، حلقه‌ام را فروختم تا یك چیز دستم باشد.
در به در می‌گشتند دنبالم. پیدام كردند. سیزده روز تو آگاهی تحت فشار بودم. قتل و سوزاندن میت، جفتش افتاده بود گردن من. آخر سر گفتم جریان بهنام را و یك نشانی كه فكر می‌كردم شاید آنجا بشود پیداش كرد.
با دو تا مامور زن فرستادند مرا به همان نشانی. بهنام خودش در را باز كرد. زد زیرش كه من را می‌شناسد. او را هم گرفتند.
چند سال است كه فاطمه را ندیدم. آبروی خودم و خانواده را بردم. فاطمه حالا‌ پانزده سالش است. هنوز هم دوستم دارد، گاهی صدایش را می‌شنوم، تلفنی. هم جرمم همین جاست. بچه‌های حاجی اولش قصاص خواستند، حالا‌ هم كه به دیه راضی شدند، كسی را ندارم كه چنین پولی داشته باشد. ماندم همین جا و دارم می‌پوسم، الا‌ن چهار سال است. این یازدهم تیر رفتم تو 32 سالگی. خدا می‌داند چقدر دیگر می‌خواهم عمر كنم، یا مرگم را كجا و چطور ببینم. پدر مادرها فقط می‌زایند، انگار زاییدن خیلی كار مهمی باشد. خود ما هشت تا خواهر برادریم. یك برادر فلج و یك بابای پیر كشاورز.
خب به چه درد می‌خورد این زندگی. می‌خواهم نباشد. روزی چند دفعه غش می‌كنم، صرع دارم. مریضم، اعصابم سرجایش نیست. چی كار كنم.»
داداشم كه مرد، اخلا‌ق پسرانه‌اش رسید به من. مثل پسرها لباس می‌پوشیدم و موهام را كوتاه كوتاه می‌كردم. با پسرهای كوچه، قایمكی سیگار می‌كشیدم، حشیش، یا هرچی كه به دستمان می‌رسید.
بابام از 9 سالگی زد كتاب دفترهام را پاره كرد كه دیگر درس بی‌درس. 14 سالگی هم نشستم سر سفره عقد و زن مجید شدم. 24 سالش بود و مكانیكی كار می‌كرد. سر سیگار كشیدن مچم را گرفت، بعد دید نه بابا، خلا‌فم بیشتر است، چیزهای دیگر هم می‌كشم. گفت تركت می‌دهم، غصه نخور. می‌بردم گردش، با ماشین می‌چرخاندم این ور، آن ور. از بس دوستش داشتم، ‌اسمش را ایناها، ببین. با چاقو كندم روی دستم. نگذاشتند زندگی كنیم. حرف كه می‌زدم مادر شوهرم می‌گفت تو خفه شو، بچه‌ای، جاریم حسادت می‌كرد به زندگیم، بس كه خوب بود، تمیز بود. اگر ما یك چیزی می‌خریدیم، می‌رفت یك گران‌ترش را می‌خرید.
یك روز من را تو سوپری سر كوچه دید. رفته بودم روغن بخرم. داشتم با سوپری سلا‌م علیك می‌كردم. تندی نگاهم كرد و رفت.
فرداش از خانه رفته بودم بیرون، ‌وقتی برگشتم، هر چی كلید انداختم تو در، باز نمی‌شد. حالا‌ نگو مجید قفل را عوض كرده. رفتم خانه مادرم. دیدم رنگ به صورتش نیست. گفتم چی شده؟ یكهو دیدم جاریم و شوهرش و مجید آنجا هستند. گفتم لا‌بد بابام مرده.
دیدم نه، یك داستان دیگر است. جاریم دسته‌گلی به آب داد كه بیا و ببین. دو كلمه حرف زدن من را با سوپری سر كوچه، گفته هره و كره كردن من با آن یارو. دیگر نفهمیدم چی شد! دویدم تو آشپزخانه و یك كارد برداشتم و رگ دستم را زدم.
دستم از كجا تا كجا بخیه شد. مجید نازم كرد، نوازشم كرد. ولی دیگر زندگیمان، زندگی بشو نبود. بعد از دو سال و نیم مجید طلا‌قم داد و پسم داد به خانواده‌ام. دوستش داشتم‌، خیلی. ولی دیگر نمی‌خواست باهام زندگی كند.
داشتم دیوانه می‌شدم. تو خانه بند نمی‌شدم. می‌چرخیدم برای خودم. خانه‌مان كرج بود و دلم كه می‌گرفت می‌زدم این ور آن ور. دوباره شروع كردم مصرف كردن. شیشه، كراك، هرچی دستم می‌رسید.
رضا گلدیس خلا‌فكار بود. ولی گفت دوستم دارد. می‌خواهد بگیردم. گفت دیگر نمی‌خواهد برگردی خانه. منم خر، قبول كردم. هرچند شب، خانه یكی از دوست‌هاش بودیم. رختشان را می‌شستم، غذا درست می‌كردم. می‌گفتم پس كی من را می‌گیری؟ امروز فردا می‌كرد.
داشتیم تو باغ فیض راه می‌رفتیم، به‌اندازه مصرفمان شیشه داشتیم. شب بود، یكهو گفت می‌آیی برویم شمال؟ گفتم برویم. همین‌طور حرف می‌زدیم از جلوی پایگاه بسیج یك مسجد رد شدیم. گرفتنمان. شلوغ شد، ریختند دورمان. رضا یك دفعه یك چیزی چپاند تو جیب من. یك اسلحه بود. گفت تو را نمی‌گردند. اولین بار بود می‌دیدم رضا اسلحه دارد. من را هم گشتند. اسلحه را رضا گردن نگرفت. گفت مال او نیست. منم كله‌خر، گفتم مال من است. پیش خودم گفتم بالا‌خره شوهرم است، حال نه، دو ماه دیگر، نه، یك سال دیگر كه هست.
كدام شوهر؟ كدام آقابالا‌سر؟ توی 17 سالگی افتادم زندان، ‌خانواده خودم حتی حاضر نیستند یك سند بگذارند. می‌گویند می‌زنی، فرار می‌كنی; دست ما می‌ماند تو حنا، آن نامرد هم كه از اساس زده زیرش. هیچی، هیچی نگیرم، 15 سال رو شاخش است. فعلا‌ كه بلا‌تكلیفم. به خودم می‌گویم شبنم خر، خودت كردی، می‌خواستی نكنی.
دستگیر شدنم مثل توپ تركیده تو فردیس كرج. همه خبردار شدند. یكی دوبار از اینجا زنگ زدم به مجید باهاش حرف بزنم. دارم می‌تركم. دلداریم داده. خودش هم مریض است، روده‌هاش عفونت كرده، بهش گفتم مثل روح من. خندید، هیچی نگفت.»

گزارشى ‌از بند زنان ‌زندان ‌اوین (3) نزدیک‌تر از تنهایى‌


↓ تبلیغات و فروشگاه اینترنتی ↓

 وضعیت: فعال


تبليغات
مطالب روز
زن بزرگتر ازشوهر عیب دارد؟
مركب شیطان
رانده شدن شیطان
علماء امامیه زحمت ها..
مناظره امام رضا(ع )..
109 هدیه ،..
448 اسم اعظم خداوند
334 راه اداء دین
2 دستهایم رو..
معروفترین ابزار فشرده سازی..
نان سبوس دار بهتر است
هیولاى درون !
حقوق روزنامه نگاران در..
نقش تغذیه در کاهش..
ورود خودكار به ویندوز
توصیه های بهداشتی در..
یک تصویر پس زمینه..
از برترین آنتی ویروس..
وضعیت فروش ژاپنی ها..
ابی ظالم..
یه دلتنگیه دیگه
آنچه در مورد آی..
او را تشویق كنید..
بهترين ها
بهترین لینک ها

 جستجو برای:     فقط با عکس:   آمار سايت:
 جستجو در:   جستجو پیشرفته    

همکاری تبلیغاتی | نقشه سایت | شرایط استفاده | تماس با ما |